سيد محمد باقر برقعى
3302
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
استقبال از سعدى : در موجخيز حادثه از رخ برافكن اى مه زيبا نقاب را * تا بنگريم روشنى آفتاب را زيبا رخا به جلوهگرى چهره برفروز * تا بىقرار خويش كنى شيخ و شاب را روى و لبت به خاطر بيننده آورند * برگ گل شكفته و جام شراب را دل شد ز جام باده چشمت خراب و مست * آباد كن ز لعل لبت اين خواب را چون غنچه لبان تو از خنده بشكفد * گيرد دل از هواى تو بوى گلاب را جز درس غم به مكتب عشقت نخواندهايم * بستيم جز كتاب غمت هر كتاب را آرام چون نسيم به كويم كه بگذرى * مانى به چشم خفته هشيار خواب را ازبسكه سر به پاى تو ساييدهام به شوق * بر مركب مراد تو مانم ركاب را هر شب به شوق وصل درآيم به وعدگاه * چون تشنهاى كه آب شمارد سراب را با زورق شكسته به درياى غم درون * در موجخيز حادثه مانم حباب را همچون گل خزان زده از غم فسردهام * دادم ز كف سراسر فصل شباب را چون شمع اشك ريزم و چون نى به نالهء جفت * در ما كه ديد يكدم بىالتهاب را پنهان كند به گفتهء سعدى رخ آفتاب * گر ماه من برافكند از رخ نقاب را در ديدهاش ببوس « مشرّف » كه تا ملك * بر ما گنه نويسد و بر او ثواب را مدهوش مىشوم چون مست بوسه زان دو لب نوش مىشوم * از ياد خويش نيز فراموش مىشوم تا گيرم آن ستاره امّيد را به بر * مانند ماه نو ، همه آغوش مىشوم مست مدام كوى تو باشم كه گاهگاه * زان باده نگاه قدحنوش مىشوم تا بشنوم ترانه جانبخش و دلكشت * سر تا به پاى ، شب همهشب گوش مىشوم ديگر صفاى باغ نخواهم كه بهرهمند * از سايهء تو سرو سمنپوش مىشوم با لعل آبدار مرا هوشيار كن * از زلف مشكبار تو مدهوش مىشوم چون ساز دلكشى كه نوازى تو نازنين * بىناز دلنواز تو خاموش مىشوم زين پس « مشرّفا » نشود تلخ كام جان * تا كامياب زان دو لب نوش مىشوم